من از تو بي وفا ترم ، اگر مرا رها کني
ولي نمي شود مرا ز عشق خود جدا کني
بگو اسير عادتي ، تو را به دوستي چه کار !
بگو که حاضري مرا فداي لحظه ها کني
هميشه صد بغل پرم ، ز درد هات ، غصه هات
نمي شود که يک بغل ، براي من دعا کني ؟
چقدر ساده اي هنوز ، کسي به فکر درد نيست
به جز من از کسي نخواه ، که با دلش صفا کني
تمام شد ، دلم گرفت ، به خون کشيده شد تنم
بيا ، به موقع آمدي که در رگم شنا کني
بيا ، نترس که هيچکس نمي شود مزاحمت
اگر به روي قلب من ، تو خانه اي بنا کني ./
مقداد 23/7/86
عشق پنهان
وقتي که دل ديوانه شد ، از غـــــــم دو چندان مي شود
شوق رســـــيدن پـــيش او ، ناخوانده مهمان مي شود
جسمم غباري در رگم ، نبــــــضم به پـــايان مي رسد
جانم که شــــد با او يکي ، از مـــــن گريزان مي شود
ديـــــــدار او شــــد آرزو ، تا بگـذرم از آــرو
اين آروزي خـــــــواستن ، در ســـينه پنهان مي شود
حــسرت به حـــــال من وزيد ، اما به شـــکل حادثه
چــــيزي که با هر موج آن ، دريا پريـــــشان مي شود
گفتم خـــــدايا آتــــشي بر عـمق درد من فـــکن
خواهي نخــــواهي از غــمش ، اين خـانه ويـران مي شود
آمد نــــــدايي در ســـرم ، در پرســه گاه بــاورم
اينکه به يک لبـــــــخند او ، هر مشــکل آسان مي شود
آنکـــه تو را بيــــچاره کرد ، قـــلب تو را آواره کرد
تــــا اوج رفــــتن مي رود ، وانـگه پشـيمان مي شود
گر ا زتو هم پنهان شدَه اســت،گر درد بي درمان شـــدَه است
روزي به دست زنـــدگي ، با عــــشق درمان مي شــود
وقتي که دل ديوانه شــــد ، چون حــــسرت پروانه شد
در لحظه هاي ســــوختن ، چون شــــمع گريان مي شود
مقداد اگر خـــــــواهي برو ، ديــگر چه دارد فـايده !
وقتي که در بازار عـــــــشق، دل بردن ارزان مي شود ./
4/9/86 مقداد

اين بزم کينه بود که تو در دل کــــاشـــــتي حتما تو در شـــکــستن قلبم دست داشتي !!
اينجا همه به شوق رســـــــــيدن قـدم زدند در اين مـــيانه مـــرا؛ نا آشنا پنداشــــــتي ؟!
هر دم به اشـــــــــک دلم طــــعنه مي زني قـــهري کــــــنون با من يا ايــــنکه آشــــتي ؟!
حرفم يکي دوتا که نيست ، يک دفــتر است هــــــرروز ، يـــک ورق از آن برنـــداشــــتي !؟
ديگر نه دفتريست نه حرفي که بشــــــنوي رفــــتي و ذهــــن مرا تنـــــها گـــذاشـــتي !!
مقداد 5/7/1386
کبوتر من
اي پُر از شوق ِبودن رها کــُن
هر چه از من تو را مي کــُــند دور
تو به عشقم در آيي و آنوقت
چشم ِشور ِزمان مي شود کور
تو هراساني از رنج ِتقدير
من هراسانم از رنجش ِتو
تو گريزان ز ِهر دست ِنامرد
من پناهي به آرامش ِتو
اي هم آواي ِمن در شبانگاه
دلْ سياهي ِشب هم به ما رفت ؟!
رنگ ِديوار ِجرأت پَريده است
هان ، سپيدي ِدل کو ، کجا رفت ؟!
شرط ِديدار ِمن با تو امروز
اشک ِجا مانده در کنج ِچشم است
قلب ِمن مي تپد تند و وحشي
اين تپش نعره از اوج ِ خشم است
کِي ، کُجا مي شود تا ببينم
آن دو چشم ِسياهت کبوتر ؟!
روي ِخواب ِخوش ِبيد ِمجنون
يا در اثناي ِسبز ِصنوبر؟!
مي شود تا دوباره بگيرم ،
دست ِسردت به شوق ِرفاقت ؟!
گر نبود آتش ِشور ِاين عشق
پس چرا من گرفتم سُراغت ؟!
اي کبوتر تو را مي شناسم
مثل ِآن صخرة رو به موجي
تو نمي ترسي از باد و طوفان
دل به دريا زدي رو به اوجي
جاي ِتو در زمين و زمان نيست
تو فروغ ِرخ ِآسماني
نور ِناب ِونوسي و زيبا
تا به کِي پشت ِابرها نهاني ؟!
اين چه بازي ِسردي است کين زمانه
با من و با تو کرده است اي کبوتر
که پُر از شوق ِپروازي و باز
اينچنين تن سپردي به بستر
پَر بکش تا تو را من دوباره
از ميان ِدقايق بچينم
تا تو را همچو نبض ِشقايق
در گلستان ِهمّت ببينم ./
مقداد 17/5/86
اگه کردي فراموشـــــــــم دل پاکــــت مقصر نيست نداشت عادت به دل بستن گناه از شعر و شاعر نيست
اگــــــه دردت فـــــقط اينه که عـــشقم دستو پا گيره از اين لـــــحظه خيــــالت تخت اون از درد تو مي ميره
برات يک شب نفـــس بودم يه کم کم بود ولي سيرم نفــــــــس گيرت شدم حــــــالا نخور غصـــه دارم مي رم
نبايد عاشقت باشـــــــم مي گن چشـــمام نمي بينه دل از هيـــــچ کس نمي پرسه خودش عاقل تر از اينه
حالا دردي نمي مونه به جـــــز احساس اين خــــونه در و ديوار غمــــــــــگينش مي گيرن باز تــــو رو بونه
هزار بار بـــــــــهتر از اينه برم گم شـــم تو افـــکارم که باشــــــم تا بگي هردم نمي خوام عاشـــــــقت باشم
به جز اين شـــــــــعر ناسازم نمونده هيچ آهنـــــــگي تو هســـــــتي شعر و آهنگم اگر چه خــــــيلي کم رنگي
تو رو بي کينه مي بـــــخشم اگه کـــــردي فراموشم فــــــــداي دستاي سردت ببـــــــــخش من رو که خاموشم
مقداد 19/9/85
نمي گيرند
سراغ از من
اينجا خانه ها خاموش و بي نورند
سراغ از من نمي گيرند
نمي خوانند
سکوتم را
اينجا مردمش خط دل من را نمي دانند
سکوتم را نمي خوانند
نمي بينند
تو را در من
اينجا چشمها در پشت پلکي بسته بيدارند
تو را در من نمي بينند
و تو حتي
مرا از دور مي بيني
صدايم را
نگاهم را
و اشک بي ريايم را
اشک خالص محکوم بر بودن!
تو در خاموشي قلبم پريشاني
تو شيرين شبي آرام و پنهاني
تو من را مي شناسي ،
. خوب
خوبتر از هر کس و ناکس!
سراغ از من نمي گيري!؟
نمي گيري
سراغ از من
در اين شبهاي تنهايي .
به مرگي خفته مي لولم
شبانگاهي که در آن
مردمان خوابند و مي جنبند در تکرار.
به مرگي خسته مي سوزم
به مرگي سخت ،
. بي پايان
به شوق لحظه هاي رستن از بودن
و آري من
دوام غصه اي مجهول و حيرانم!
سراغ ازمن نمي گيرند
خيالي نيست
سراغ از من نمي گيري
خيالت نيست
سراغ از خود نمي گيرم
خيالم نيست ،
نه
من هر شب
به ياد خويش مي گويم
همين اشعار نا مفهوم شيرين را
نه
همين ابيات تنگ و تار مردن را
و حتي بيش تر از اين
که مي گيرم سراغ از تو
که مي لولم به پاي تو
و مي خشکم در اين گلدان چوبي ،
. سست
و از نو هر شبي تکرار خواهم شد ؛
. براي تو
. براي تو
. براي تو !
مقداد 1385/7/30
ياد تو
من رفتــــــه ام زيــــاد تو از اين ديــــار هم آزرده از ســــکــوت تـــــــو از روزگــــار هم
جــامـــانده يک نگاه غريبـــانه پيـــش تـــــو شب از کــــنار تــو پـر زد گـــرد و غـبـــار هم
نازک تر از وجود تو شبهاي بـي کسي است نا خوش تر از خيال تو دل بود اين انتــظار هم
با روي ســرخ تو ايــــن ديدگــــان سـرد من در بين عاشقان تو گـم شــــــد بي اعـــتبار هم
در دســـــت تو ســـــبدي گــــل اما بـراي من چشمان بي فروغ تو بــود و رخ در حصار هم
رفتـــــم زياد تو بيـــــرون اما چــــه فـــــايده هر شـــب به يــاد تو هســـــتم بي اخــــتيار هم
مقداد??/?/??
دلتنگ تو
اي که مغلوب تو سنگ است بيا دلم از هجر تو تــــنگ است بيا
چيزي از عمر من انـــگار نماند نه دگر جــاي درنــــگ است بيا
شده بيماري من کـــهنه و سخت عشق تـو جرم سرنگ است بيا
جشن ما جاي سـرور است ولي بي ني و بربط و چنـگ است بيا
گرچه درياي زمين کوسه گرفت ساحلش دست نـــهنگ است بيا
اگر آهوي تو آرام و رهـــــاست حتما از شرم پلـــــنگ است بيا
پرچم صلح و حقـــــيقت بــــردار بين مردان تو جنـــــگ است بيا
به کـــــويري تو چرا دلــــبستي؟ باغ و گلخانه قــشنگ اســــت بيا
نه سياهم نه ســـــپيدم تو مپرس قصه ام خواب دو رنگ است بيا.
مقداد 84/8/15
خيابان من
مرا امروز چشمانت
شروعي شد برايِ ديده اي بهتر
که از اين اجتماعِ تلخ
بيابم مَردُمي شيرين
و از احوالشان گويم
يکي در شوقِ عشقي پاک
وجودش را حرارت بود
نگاهش فکرِ جَستن داشت
و عقلش در حِصارِ قلب مي جُنبيد
يکي هم در ميانِ اشکهايِ من
براي دادنِ اُميد مي خنديد
و يک مردي پُر از اَجرامِ بُهت انگيز
بَساطي در کنارِ اين خيابان داشت
و مَردُم در قدمهاشان
اصولِ مَکث دانستند
برايِ خستگي دَر کردنِ زوري
کنارِ اين بساطِ مَرد
زِ اين اَجرام مي پُرسند
و حتـّي چانه در قيمت زدن دارند
و هر روز از خيابان ، وقتهائي خاص
گروهِ دختران با خنده هائي مَست انگيز و هَوَس آميز
گروهي از پسر هاي خيابان را
به سويِ خويش مي خوانند
و چندين کودک ِ محروم
به دنبالِ همين مردم
که بفروشند چيزي اندک و ناچيز
که با آن زندگي را بُگذرانند و
خوش از تقدير خود باشند
و بسيارند دستاني که با آوازِ يک قُمري
دو يا يک سکـّ? کوچک
درونِ صندوقِ خيريه اندازند
و من از اين خيابان ، روزها
هفته ها
ماهها
در گُذَر هستم
برايِ رفتن و برگشتن از دانشکده تا حال
و نگاهِ آنهمه دانشجويِ آزاد
چونکه هر لبخند و افسوني که از هر دختري بر خواست
قلبهايِ يک پسر يا چند دانشجويِ آنجا را
بي جهت دُ زديد
اين خيابان اسمِ خوبي داشت
هر کُجايش را
نامِ مقداد آمد و
با ساکنانش سخت دَر هَم شد
و اکنون در تمامِ کوچه ها باقي است
و شايد در سکوتِ قلبها جاريست
.
مقداد1384/1/27

دنيايِ فروغ
و اشکهايِ من
آنجا که نيست مهربان آغوشي که مرا درخود گيرد
تا بسوزم چون شمعي در وصفِ او
قلبي فشرده در چنگالِ عشق
اين احساساتِ بُت پرستان? شرق و غرب
و خورشيدي که طلوع و غروبش يکي است
طلوعي سخت تر از شکستنِ حصار ِيک جوج? درونِ تخم
و غروبي سهل تر از مرگِ يک قناري در قفس
مرگهايِ دروني
اين فشردگيِ روح در تنگنايِ ديوارِ خانه هايِ امروزي
شهر و دود و مرگ
تمدنـّي در حصارِ فساد و تباهي
چشم اندازِ گره هاي انديشمندان ِ حال
.
خواب نيست
همه بيداريم
امّا خفته بر تختِ دروغ
بيداريِ آغشته با خوابهايِ رؤيا گون? انسانِ عصرِ جديد
تنهائي و اجتماع
شعور ِگوسپندي که مي چرد در دامن? کوهي که قلـّه اش بلند است
ترديدي است در مغزِ يک مگسِ خوشحال
با ديدنِ شيرينيِ خوشمزه اي که مي بلعدش يک شير در بيشه زارِ مرگ
!
و آن ماهي که سعي در فرار از گِرداب دارد
و همچنان فرو خواهد رفت در درونش
درونِ گرداب ، باز هم آب است
و جُز آب نيست
همان آبِ آرام رودخانه اي که مي گذرد از باغهايِ سرسبز